بو و طعم قهوه برای من تدائی کننده صبر، سنت، محبت و خیلی چیزهای دیگه هست
اخیرا ٌ یکی از دوستان وبلاگی، افزایش تعداد افراد سیگاری را مورد توجه قرار داده بود. همین موضوع باعث شد مطلبی را که از چند وقت پیش در نظر داشتم ، تحریر کنم.
اول اینکه من هم معتقدم تعداد افراد سیگاری به طرز ملموسی بیشتر شده در یک توقف کوتاه چند دقیقه ای جلوی کیوسک روزنامه فروشی افراد متعددی را میبینیم که برای خرید سیگار مراجعه میکنن.
من جامعه شناس نیستم و نمی خوام به تحلیل دلایل این گرایش و شعله ورتر شدن آن بپردازم. نگاه من بیشتر از منظر اقتصادی هست.
شما میدونید که کشور ما همیشه دارای یه اقتصاد بیمار بوده و در هیچ دوره ای تاریخ خود به یک ثبات و نظام مندی درست نرسیده. طبیعتا ٌ فعالیتِ اقتصادی در چنین فضایی خالی از ریسک نخواهد بود. شما در زمینه تجارت هر کالایی که وارد شوید اعم از مصنوعات صنعتی تولید داخل یا وارداتی خواهید دید که برقرار کردن یک سیستم توزیع و فروش همراه با ریسک های متعددی همراه هست. ساده ترین مثالُ بزنم خدمتتون، هر شرکتی، اقبال شیرین عسل را نمی یابد. صدها کارگاه تولید کیک و بیسکویت در این چند ساله راه اندازی شدن ولی متاسفانه تعداد کمی تونستن به موفقیت قابل توجه دست پیدا کنن.
شما به عنوان بازرگان هر جنسی را هم که وارد کنید تصمیمات سختی را باید در زمینه استراتژی ورود به بازار، میزان توزیع، نوع تبلیغات و قیمت گذاری اتخاذ کنید. چرا که هم ممکن هست رقبای دیگر به صورت موازی کار و خدمات مشابه شما را ارائه کنند حتی با قیمت پایین تر یــــــــــــــا اینکه کالا به طور قاچاق در مقیاس وسیع وارد شده و توزیع گردد که عملا به مفهوم بدون توجیه شدن قرارداد اقتصادی شما با طرف خارجی و همچنین پرداخت گمرک به طرف داخلی میباشد
حتی ممکن است در سطحی فراتر بنا به سیاست ها و برنامه های دولت، مجوز ورود کالای مورد نظر شما ابطال یا اینکه دولت خود مستقلا اقدام به واردات کالاهایی خاص نماید که اگر شما هم در زمینه ورود و توزیع آن فعال هستید مشخص است که رقابت با واردات دولتی عملا مبارزه ای ازپیش باخته هست مگر اینکه تعرفه ها و یارانه هایی برای تجار در شرایط خاص در نظر گرفته شود.
مشاهده میکنید که کار اقتصادی در مقیاس بزرگ چقدر پر ریسک است.
امّـــــــــــــــــا بعضی از کالاها هستند که ریسک کارو تجارت در آن زمینه چندان زیاد نیست. یکی از این کالاها سیگار است.
بله دوستان عزیزم در وخیم ترین شرایط اقتصادی باز هم سیگار به فروش میرسد حتی افزایش نیز میابد آن هم بصورت نقــــــــــــــــد.
در سیستم سوپر مارکتی بعضی کالاها بصورت نقد تسویه میشوند مثل شیر و ماست و لبنیات کلا. تا چند سال پیش که کمبود پودرهای شوینده و روغن بود آنها نیزبصورت نقدی تسویه میشدند ولی آنچه که همیشه نقد بوده همانا سیگار است این نشان دهنده ارزش و توان فروش این کالاست.
طبیعتا به همین دلیل است که افراد بسیاری وسوسه میشوند که تا شانس خود را در قاچاق این محصول بیازمایند.اطلاع دقیق از چگونگی فرایند واردات سیگار ندارم شاید سازمان دخانیات کشور یا نهاد دیگر نمیدانم، ولی حداقل واردات قانونی و هولوگرام دار کردن بسته های سیگار اقدامی منطقی بنظر میرسد. کاش روزی اگر میلیونها نخ سیگار هم که در خیابانها ریخته باشد کسی حتی بطرف آن هم نرود.
این جمله ی آخری سخن گزافی بود ولی خوب، اخلاق ایجاب میکند که بگویم. خودم میدانم که به این زودی ها این مسئله امکان پذیر نیست .
من اضطراب زیادی را در شهروندانم احساس میکنم، اضطرابی که ریشه های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و خانوادگی دارد که رکن اصلی همان، نگرانی های جدی اقتصادی است. جامعه یک ماهیت کاملا زنده و تحریک پذیر دارد بنابراین ساده ترین مسائل میتواند در آن اثر بگذارد چه برسد به جراحی های بزرگ اقتصادی(بحث یارانه ها) و چگونگی همنوا شدن اقتصاد این مملکت با اقتصادهای منطقه ای و جهانی. کمترین نمود آن بنظر بنده همین، تعدد این اجسام سفید رنگ 8 سانتی متری است بر لبان این ملت نجیب که در چند دقیقه میسوزد و سرمایه و سلامت و آینده جامعه را به خطر جدی می اندازد.
*بعد نوشت
با توجه به همین پرسود بودن تجارت سیگار، شایعات مختلفی در مورد واردکنندگان آن بر سر زبانهاست ولی با توجه با اقتصاد بسته ی ایران و عدم علنی شدن بسیاری از مسائل ،هنوز تحقیق آزادی در این زمینه بنده به یاد نمی آورم.
یک بنده خدایی از نور چشمان، جملاتی در خصوص واردکنندگان خاص بعضی کالاها مطرح کرد، بردنش صفاسیتی. بعد از یک سال و چند ماه که برگشت،عکسش در اینترنت پخش شد بنده خدا حسابی باریک!! شده بود.
چقدر عادت به رستوران رفتن دارید، آیا رفتن به رستوران جزء تفریحات شماست؟ یا اینکه بنا به اقتضای کار و حرفه ای که دارید مجبور هستید غذارو بیرون بخورید و طبیعتا گزینه ی آشنا فست فودهاست.
حالا احتمالا پیش خودتون فکر کردین باز یه نفر دیگه پیدا شد که بخواد نصیحت کنه که؛ فست فود ضرر داره، چه میدونم بهداشت رعایت نمیشه، وضعیت روغن های مورد استفاده اصلا رضایت بخش نیست و غیره
اینارو خودتون میدونید.
نه قضیه این نیست، هدف من مطرح کردن یه نکته مشترک در همه رستورانهاست که جای تعجب داره! بالاشهر و پایین شهر نداره به اسم و رسم هم چندان ربطی نداره. حالا اون قضیه چیه؟؟؟ اینه که توی همه این رستورانها کیفیت سرویس دهی بسیار پایینه. یعنی چی؟ یعنی اینکه بعد از فرایند پخت غذا باید یه نفر اینو بیاره سر میز. خیله خوب، اولا که میزها چندان تمیز نیست! در بهترین رستورانها هم شما لکه های روغن رو میتونید در گوشه موشه ها مشاهده کنید. غذا با چی میاد سر میز؟ معمولا یه دیس پلاستیکی که باز اگر به دقت نگاه کنید، میبینید یه مقدار مات و کدره! چرا؟ چون اصلا شسته نمیشه!
روی این دیس معمولا یه ورق کاغذ با چاپ گرافیکی هست که برگرها یا پیتزا و سالاد و سیب زمینی رو، روش میذارن. همین دیس به دلیل قرار دادن پیتزای داغ روش، در بعضی مواقع میبینید که موج ورداشته. حالا خبر دارین یا نه؟ در بیشتر رستورانها این دیسها فقط بوسیله دستمال همه کاره ی آغشته به مایع شیشه شور فقط پاک میشن!!
کاری ندارم که مثلا شما یه جایی رو میشناسین که ایشون بندوبساط مربوط به غذارو هرشب حسابی میشوره؛ اینا استثنا هستن در کل داستان یه چیزی تو مایه های عرض بنده هست.
یه مسئله خیلی مهم دیگه هم هست اونم کیفیت نیروی انسانی مورد استفاده توی این رستورانهاست. اکثرا شهرستانی، اصول ارتباط اجتماعی رو بلد نیستن، لباس فرمی که بهش دادن کثیف چروک خورده هست و کلاٌ به تنش زار میزنه. دستها تمیز نیستن! اجرام مشکی زیر ناخن ها کاملا مشخصه. ضمنا زیاد حالیشون نیست که وقتی سر میز شخص سفارش دهنده میرسن نباید دیس غذارو از فاصله ی یه قدمی رها کنن و باید یه مقدار اون ماتحت و کمر صاحب مرده رو خم کنن و به جای سُر دادن روی میز، محترمانه سفارش رو جلوی مشتری قرار بدن.
چون از محیطهای کوچک و بسته ای میان و جذب رستورانهای لوکس پایتخت میشن ناخواسته دچار عادت نگاه به مشتری هستن. خوب میبینید یه نفر با همسر یا نامزد یا دوستش اومده یا چند نفر خانوم باهم رستوران اومدن؛ این مسئله تبدیل به سوژه ای برای دید زدن کارگرهای رستوران میشه. البته بعضی از همین کارگرها به یک احساس عقده و حسرت هم دچار میشن خوب 2 جور زندگی متفاوت رو داره میبینه یکی خودش که جایی برای زندگی نداره و شبها توی رستوران می خوابه و یکی هم که آقایون و خانومهای متمول با ظاهری شیک و اتومبیل عالی.
من به دلیل نوع کارم چند سال از صبح تا شب بیرون بودم و اجبارا ناهارو بیرون میخوردم . یه دوستی داشتم به اسم رضا که الان هر جا هست خدا حفظش کنه، جوان بسیار فهمیده و متشخصی بود. این اقا رضا یه خاصیتی که داشت علاقه زیادی به غذا و رستوران رفتن داشت یعنی هرچی حقوق میگرفت تازه یه چیزی هم روش میذاشت و انواع غذاها و رستورانها رو امتحان میکرد. در نتیجه معاشرت با رضا، این روحیه تاحدی در من اثر کرد و خلاصه ماهم شدیم رستوران رو، البته بیشتر پیتزا و برگر مرگر. توی اون دوره خیلی جاها رفتم جاهای خیلی شیکی که میلیارها تومن هزینه شده بود تا به شکل یه رستوران مدرن تبدیل بشه( متوجه هستید که خرید مغازه یا حتی اجاره و تامین دکوراسیون داخلی این جور جاها چقدر گرونه) ولی با وجو د این همه خرج کردن وقتی کار میاد میرسه به پرسنل سرویس دهنده، یک تناقض فاحش خودش رو نشون میده.
اگر پست قبلی یادتون بباشه گفتم که تصمیم گرفتم برم یه رستوران و به عنوان صندوقدار شیفت عصر مشغول بشم. رفتم و یکی دو روز گذشت و یه جورایی سیستم کاری دستم اومد.جالب بود که اینجا هم مثل جاهای دیگه وضعیت نیروی کار اصلا چنگی به دل نمیزد.
صندوقداری برای من کار بسیار راحتی بود، چون قبلا چندین سال در زمینه بازرگانی کار کرده بودم. با توجه به مطالبی که در بالا گفته شد تصمیم گرفتم تا وقتی که اونجا هستم وضعیت رو کمی مرتب کنم البته از نظر دکوراسیون خیلی خوب بود به قول خودشون 70 میلیون تومن خرج تزئینات و دکوراسیون و تجهیز آشپزخونه شده بود ولی همچنان اکیپ کاری همچنان نامناسب!
صندوقدار قدرت چندانی نداره فقط در حد اینکه سفارش ها رو بگیره و اسکناس این خوش ترکیب ترین پرتره رو بذاره توی صندوق. اول با مدیر اونجا صحبت کردم و مثالهایی از رستورانهایی که وضعیت بهتری داشتند آوردم دوم سعی کردم با پرسنل اونجا دوست بشم و کارها بر مبنای دوستی به پیش بره. روحیه این کارکنان شهرستانی خیلی متغیره! یه هو میبینی در اوج کار و سفارشات سرظهر یا شب، دست از کار میکشن و زمانی که بهشون میگی کلی مشتری منتظر گرفتن غذاشون هستن؛ لطفا یه مقدار سریعتر سفارشهارو برسونین، انگار نه انگار که داریم به صورت یه تیم کار میکنیم. با قیافه ترش کرده جواب میده، من دوتا دست که بیشتر ندارم نمیتونم سریعتر از این کار کنم.
توی یه شبکه خارجی یه برنامه مفصل درباره مک دونالد و نوع تهیه غذاشون دیده بودم جالب بود که اینقدر سریع سفارشهارو آماده میکردن. یه الگوی ذهنی از نوع کار در آشپزخونه ساخته بودم. حالا این مسئله چه کمکی کرد؟ بعضی روزها زودتر از وقت مقرر، میرفتم سرکار و به حرفها و درددل های کارگرها گوش میدادم بعد بهشون میگفتم عزیز تو چند ساعته که سرپایی بشین یه استراحتی بکن. من ترتیب سفارشهارو میدم.
شروع میکردم خیلی سریع و فرز سانویچ یا پیتزا هارو آماده کردن. زیر چشمی میدیدم که طرف داره با تعجب نگاه میکنه، این تنها راهی بود که بهشون نشون بدم چطوری باید کار کنن. یواش یواش ارتباط بین من و کارگرها بهتر شد و در زمانهای پیک مشتری، بچه ها بیشتر همکاری میکردن یا حداقل وقتی توی آیفون به آشپزخونه میگفتم مثلا حسین جان دست بجونبون، ناراحت نمیشد.
در ارتباط مستقیم با مشتری سعی میکردم نهایت ادب و نزاکت رو بکار ببرم. سوای اینکه بالاخره حفظ احترام فردی و رعایت ادب نشانه رشد فکری و شخصیتیه(منظورم خودم نبود) بلکه هر مشتری که به جایی برای خرید کالا یا گرفتن خدماتی مراجعه میکنه، بخشی از سرمایه و ثروتش ر و پرداخت میکنه در حالی که میتونست در جای دیگه و به شکل دیگر نیاز خودش رو برآورده کنه. حالا که مشتری به سراغ ما اومده، باید در عین حفظ منافع موسسه یا شرکت یا رستوران، نهایت تلاش برای جلب رضایت مراجعه کننده؛ بجا آورده بشه.
فکر کنم سه سال پیش بود که تهران برف سنگینی بارید حتی ادارات مدارس و دانشگاهها چندین روز تعطیل شدن، من توی اون هوا؛ هر روز دوش میگرفتم و اصلاح شده با کت و شلوار اتو کشیده میرفتم سر کار، شاید در نگاه اول بگیم یه کار ساده که این همه دنگ و فنگ نداره. بله موافقم ولی باید خودمون رو به اصول عادت بدیم. در اون روز من مسئولیت فروش غذا به مردم داشتم. یک دوره ای بود که سپری شد آینده مسئولیت دیگه خواهم داشت ولی نوع نگاه عوض نشده. معتقدم تنها راهی که میتونیم با کمترین مشکل در کنار هم روزگار به خوشی بگذرونیم، احترام به شخصیت و حقوق همنوعان خودمون ممکنه.
بد نیست یه خاطره هم از اون دوران بگم. خوب تهران شهربزرگیه و انواع انسانها توش زندگی میکنن. شبها ساعت ده – یازده به بعد گاهی میشد افرادی برای خوردن شام مراجعه میکردن که یه مقدار با بقیه متفاوت بودن.البته بیشتر از یه مقدار!!
به زبان ساده میشه گفت، ترنس سک! شو&ال بودن. من شنیده بودم که افرادی به این اسم در جامعه هستن ولی خیلی بچشمم نخورده بود و بیشتر اطلاعاتم برگرفته از اینترنت بود که خوانده بودم بیمه های درمانی ایران، افرادی که خواستار تغییر جنسیت هستن رو پوشش میده و چندین نفر از فقها هم پشتیبانی کرده بودن از این مسئله.
القصه یه شب بود طرفای ده و نیم اینا نشسته بودم پشت میز خودم بیرونُ نگاه میکردم که دیدم یه خانوم با مانتوی مشکی اومد و به فهرست غذاها نگاه کرد بعدش منوی مورد نظرشُ سفارش داد، داشت پولُ میداد، نگاهم افتاد به دستش!! دستش کاملا قوی بزرگ و پر از حفره های مو بود که بنظر میرسید با تیغ تراشیده. عجب! همچین دستی تا حالا ندیده بودم بیشتر شبیه دست آهنگرها یا صافکارهای ماشین بود.خلاصه به روی خودم نیاوردم . باقی پول و فیششُ که دادم بهش، به چهره اش چند ثانیه بادقت نگاه کردم، دیدم ئــــــــــــه! توی صورتش جای سبز رنگ ریش کاملا مشخصه. البته کلی کرم پودر اینا زده بود.غذاش که حاضر شد، گرفت و رفت.
ما دو سه تا کارگر سالن کار داشتیم که وظیفه شون بردن غذا سر میزو تمیز کردن سالن و اینجور چیزا بود، مشکل زمانی بوجود می اومد که یا مشتری، خانوم بسیار زیبایی بود یا که از این دوجن!سه ها...
من ازشون میخواستم که مثلا حسین جان، آقا زیاد نگاه نکن به مشتری، زشته، آدم دم به دقیقه به انسان دیگه نگاه کنه حتی اگر قلباٌ بدون نیت خاصی باشه، بازهم باعث رنجش اون شخص میشه وقتی هم که ترنس میدیدن؛سوال پرسیدنشون گل میکرد، مثلا، یعنی چی دوجن!سه؟ بالاخره اینا زنن؟ یا مردن؟ اگر مرد هستن که زن شدن؛ میتونن بچه به دنیا بیارن؟ اصلا مگه میشه یکی مرد باشه ولی حس کنه مثل یه دختر ناز و ملوسِ!!
حالا بیا به اینا بفهمون ویژگی های روانی افراد، متفاوت هست و افرادی هستن که حسی بر خلاف نوع آفرینش ظاهری دارن، باید اینارو درک کرد؛ بهشون احترام گذاشت و فضای ادامه حیات ازشون دریغ نکرد.
در نهایت عرضم این هست که علی الرغم هزینه بسیار زیادی که مالکان رستورانها میکنن، هنوز سرویس دهی افتضاح است.
پی نوشت:
*در بالا گفتم که عادت رستوران رفتن پیدا کرده بودم، شرکتی که اونجا کار میکردم بعد از یه مدت پول ناهاری رو از فیش حقوقی حذف کرد اینه که مجبور شدم به رضا بگم، آقا شاید من یکی دو هفته در میان بتونم بیام در جوار شما بریم رستوران.
*برای ادامه تحصیل 2سال پیش اومدم به یه شهر شمالی، بنابراین همون موقع دیگه اون کارُ بوسیدم گذاشتم کنار برای همیشه.
*تنها جایی که دیدم وضعیت گارسونها خوب بود، رستوران نایب خیابان ولی عصر بودش که گارسونها باکلاس، متین و موقّر که انگلیسی هم بلد بودن.
*در حال حاضر به لطف دانشگاه آزاد طرفای نایب و بعضی رستورانها اصلا پیدام نمیشه.
*بی خود نرین هف هش ده سال درس بخونین آخرش هم بیکار بمونین گوشه خونه.برین خیلی خوجججل و مُجججل یه کم آشپزی یاد بگیرین وکمک کنید انحصار آشپزی به دست افراد مونگول رو بشکنیم. باور نمیکنید قحط الرجاله؟؟ خیلی از رستورانها دربه در دنبال پیتزاپز خوب میگردن.(یکی نیست همین حرفُ به خودم بگه:)
* یه خاطره کوچیک از دوران جنگ، اون موقع بعضیها میگفتن بیایید همه جمع بشیم بعد شما برین جبهه!
فکر کنم الانم میگن بیایید همه کمک کنید تا یارانه های شمارو قطع کنیم.
خدمت رؤسا عرض شود که من یه مقدار دیر رفتم دانشگاه! حالا علتش چی بود و چطور شد بماند، شاید روزی نوشتم ولی فعلا در همین قدر بگم که بنده در سن 26 سالگی دوباره فیلمون یاد هندستون کرد و کیف و کتاب به دست راهی یونی شدم از نوع آزادش البته،همین دانشگاه رفتن باعث ایجاد اختلال در کار اصلی من که چندین سال در اون زمینه زحمت کشیده بودم شد. اینه که بالاجبار از اونجا علی الرغم پیشینه ی خوب کاری اومدم بیرون.
بعد از یه مدت رفتم یه کار پاره وقت توی یه شرکت بازرگانی پیدا کردم. کارش تقریبا راحت بود و البته حقوقش هم الکی! به زور کفاف شهریه دانشگاه رو می داد، ضمنا در اون دوران من اصلا از لحاظ روحی وضعیت خوبی نداشتم بالاخره از کاری که یه چند سال توش بودم در اومده بودم بیرون؛ با فنچ منچ های 17-18 ساله نشسته بودم سر یه کلاس؛ اصلا قضیه عوض شده بود یعنی انگار من یه راه جدید رو شروع کرده بودم مثل یه جوون 18ساله.
با خودم فکر میکردم خدایا من کی فارغ التحصیل خواهم شد؛ تازه آدم از دانشگاه که میاد بیرون چیز زیادی حالیش نیست باید یه چند سال کار کنه و یه شناخت کلی بدست بیاره. اینکه، در آینده باید با موی سفید برم توی یه شرکت زیر دست افراد کم سن وسال ولی با سابقه تر از خودم کار کنم، زیاد حس جالبی برام نداشت. فعلا هم هرچی آدم در میاره باید خرج شهریه و کتاب واینا بکنه و طبیعتا تا چند سال فقط بیننده ویترین مغازه ها و فروشگاهها هستم.
این روضه ها رو به این دلیل عرض میکنم که؛ میخواهم بگم چرا از نظر روحی داغون بودم.به عنوان کسی که توی عمرش کلی کتاب روانشناسی و خودشکوفایی خونده احساس میکردم مشاوره با یه روانشناس اصلا بهم کمکی نخواهد کرد چون کاملا نسخه ای رو که ایشون میخواست برای من بپیچه رو میدونستم. مونده بودم با این استرس دائمی، تپش قلب، پرش عضلانی هنگام خواب و خستگی مفرط صبحگاهی که انگارشب اصلا نخوابیده ام و احساس ترس و دلهره هنگام شنیدن یه صدای بلند مثل ترمز شدید ماشین یا داد و بیداد چند تا اوشگول دهاتی که توی ماشین در حال حرکت عربده میکشن چی کار کنم.
خلاصه اینجوری بود دیگه داستان. تصمیم گرفتم خودم؛ مشکل رو حل کنم.
دو تا کار کردم یکی اینکه علی الرغم کار پاره وقت قبلی، یه کار پاره وقت دیگه هم پیدا کردم یعنی شد دو تا کار به این صورت که سه روز میرفتم یه شرکت؛ سه روز دانشگاه و هر روز عصر از ساعت 6 تا 12 شب چی؟؟ صندروقدار یه پیتزا فروشی. بنابراین هم حسابی سرگرم میشدم و هم خسته که دیگه خونه میرسیدم بلافاصه خوابم میبرد.
دوم اینکه شروع به خریدن انواع فیلم و سریالهایی که تم کمدی داشتن کردم(همه خارجی البته) قبلا بیشتر به فیلمهایی که اسکار گرفته بودن یا اثر شاخصی در اون سال بودن، میپرداختم.
بدین ترتیب یواش یواش اون دوره سپری شد و امید به آینده روشن در من تقویت شد و البته هنوز کلی راه مونده و فعلا باز دانشجوییم ولی کلا حااااااال،بهتره شکر خدا
این قسمت نخست بود قسمت دوم در پست بعدی انشاءالله
اسا سا ما ملتی هستیم عبوس؛ در خود خزیده و مرموز! شاید چاره ای نداشته ایم و گذر زمان و احوالی که بر ما گذشته ما را اینچنین کرده . صبح هنگام وقتی در کوچه وخیابان قدم می گذاری مردم را مشاهده میکنی که دوان دوان در تلاشند تا خود را بر سر کارهایشان برسانند. به سختی کسی به شما لبخند میزند و فرصت زندگی در یک روز خوب دیگر را شاد باش میگوید.
چرا این همه از هم دوریم ؟ چرا این همه از هم میترسیم؟
خوب در نگاه اول به این نتیجه میرسیم که بحرانهای اقتصادی و اجتماعی که گریبان ما را گرفته، دیگر دل و دماغی باقی نمیگذارد تا کیفمان کوک باشد و حس و حال چاق سلامتی و مصافحه داشته با شیم. همه اینها درست کاملا قبول دارم ولی کمی هم فرهنگ عامیانه خودمان به طرزی اساسی مانع تراشی میکند!!
میپرسید چه طور؟؟
اجازه بدهید تا از زبان خود تعریف کنم تا رساندن؛ مفهوم این گفتار غامض نگردد و در بند درست کردن قوائد دستوری نباشم.
مثلا در پارکینگ همسایه را میبینم خوب باید سلام و علیک کرد مثل یابو نمیشود که سر را پایین انداخت و رفت! خوب اول از خود میپرسم که این کدام همسایه مان است؟ و در همان چند ثانیه اولیه؛ سوابقی که از ایشان دارم را در ذهن مرور میکنم بعد رتبه بندی میکنم از نظر میزان درک و فهم، در همین اثنا نگاهی هم به آینده می اندازم شاید با او کار داشته باشم مثلا برای ایزوگام سقف نیاز دارم به همکاری و اتحاد با او بر علیه همسایه ای که ناخن خشک است و به این راحتی ها نم پس نمیدهد اینجاست که تصمیم میگیرم در ایجاد ارتباط پیش قدم شوم و این سلام من باشد که نخست در فضا طنین انداز میشود.
داشتم حرف سین را جاری میکردم که یادم می افتد همین همسایه ی به درد دخور و مثبت، گاهی ماشینش را جوری در پارکینگ نگه میدارد که عملا جای من گرفته میشود و 20 بار باید ماشین را جلو عقب کنم و میلیمتر به میلیمتر به پیش بروم تا بتوانم این پدر صلواتی(ماشین) را بیرون بیاورم! ای دل غافل ! زیاد هم تحویل گرفتنش به مصلحت نیست، ممکن است روزی لازم باشد اولتیماتومی سهمگین به او بدهم تا حواسش را جمع کند واین ابوقراضه اش را درست پارک کند.سلامی نه چندان گرم ولی مزین به لبخندی بی ریا را تحویلش میدهم و متذکر میشوم مواردی هست که در جلسه ساکنین ساختمان باید مطرح کنیم و حل و فصل. در را میبندم و وارد کوچه میشوم...
از جلوی سو$پر مارکت رضا رد میشوم دستی بلند میکنم و سلامی خالصانه و بلند ؛
::سلام آقا رضا
::صبح بخیر با صفا
::چطوری خوش تیپ؟
او هم به گرمی جواب میدهد
+سلام آقای.....
+صبح شمام به خیر
+خیلی چاکریم به مولا
رضا از آن دسته از سو$پری هاست که پررو نمیشود چند وقت که بهش سر نمیزنم قیافه نمیگیرد و خدای ناکرده از دوستی سوء استفاده نکرده و موقع محاسبه قیمت خرید ها یواشکی چند صد تومن داخل پاچه مان نمی کند. پس جا دارد او را تحویل بگیرم.
به سر بلوار میرسم احساس میکنم حس پیاده رفتن تا مترو را ندارم در حالی که دارم کیفم را از روی دوشم پایین می آورم به یک تاکسی سبزرنگ اشاره میکنم که یعنی مستقیم ؛ نگه میدارد در حالتی که مواظب هستم شلوارم خاکی نشود سوار میشوم نمیدانم چرا با اینکه ماشینش تازه است ولی این همه گرد و خاک دارد.
به طرزی که نرنجد میگویم؛
حیف که باران کم میبارد وگرنه ماشین شما حسابی دوش واجب شده است
تبسمی آرام میکند، میگوید
آره مجبورم شدم از ورامین تا آزادی گول-له کنم آخه این مخزن سی ان جیم نشتی داره، یه رفیق دارم توی یکی از این نمایندگی های ایران خودرو توی ورامین گفته بود 5 صبح اینجا باش تا پذیرش بشی و خودم کارتو ایکی ثانیه راست و ریست کنم. اینه که از اونجا در اومدم یه کله گازشو گرفتم تا برسم تهران. سرویسم دارم تازه!
مردی است میانسال با لهجه ای تقریبا داش مشتی آدم خوبی به نظر میرسد، ممکن است تا آخر عمر او را دوباره نبینم بذار حالی به او بدهم؛ میگویم:
عجب! ماشا الله شما چقدر فعالید با وجود خستگیها، صبح خروس خون پا شدین و رفتین تا مشکل رو در اسرع وقت حل کنین این نشون میده که به سلامتی و ایمنی سرنشینان بسیار اهمیت میدین. شما حقیقتا شایسته هستید تا این کار سخت و پر مسئولیت رو به بهترین نحو انجام بدین
در حالی که حس کردم قند دارد در دلش آب میشود گفتم آقا دمت گرم من جلوی اون پل عابر پیاده میشم.
کرایه را حساب میکنم و با گفتن خدا به همراهت، ورزشکاری میپرم اینور جوی تا برم به سمت مترو.
اگر همین راننده تاکسی همسایه ام بود اینجوری گرم میگرفتم باهاش یا اینکه محافظه کارانه تر باهاش رفتار میکردم؟
نمیدونم!
سر کار، در کلاس درس و دانشگاه حتی در ارتباط بین اقوام و فامیل آدم مجبور هست کلی موارد و مسائل را در نظر بگیرد اتفاقا ارتباط درون فامیلی و یا بین رفقای نزدیک مشکل تر هم هست! چرا که ما ایرانی ها اعتقادی به چشم زدن داریم حالا مثلا عزیزی را میبینم از نظر ظاهری بهتر شده به او بگویم خوش تیپ تر شده یا نه؟ اگر سنتی باشد باید به آرامی بدون شعف فراوان مطرح کرد تا حس نکند که ممکن است از جانب من چشم بخورد
حال اگر مخاطب خانوم باشد چه؟
با توجه به عقده های جن.سی موجود در جامعه، گفتن اینکه [شما ماشاالله چقدر زیبا و سلامت] به نظر میرسید، میتواند برداشتهای های متناقضی را ایجاد کند بنابراین همان بهتر که آدم حد نگه دارد و به یک [سلام علیکم – وقت سرکار بخیر] اکتفا کند.
اگر بخواهیم به موارد خلقی(به ضم خ) و رفتاری خودمان بپردازم که داستان بسیار به درازا میکشد ولی یک نکته که دلم میخواهد خاطر نشان کنم این است جدای موارد بالا نکته ای که در روابط انسانی بسیار اهمیت دارد موضوع نظافت و بهداشت است گاهی می بینید علی الرغم علاقه به یک همکار یا همکلاس ولی به دلیل بوی نامطبوعی که از ایشان به مشام میرسد، عملا نمیتوان مکالمه را ادامه داد و باید با چند جمله کوتاه، جان خود را نجات داد. موضوع ناراحت کننده این است که الان دیگر در هر خانه ای حمام هست، یک دئودورانت هزینه ای آنچنان ندارد. حتی اگر شب گذشته یک کف دست سیر و پیاز خورده باشیم، یکی دو عدد آدامس اوربیت میتواند کمک فوق العاده ای کند.
هدفم از نوشتن این پست این بود به این مطلب بپردازم که وقتی صحبت از سردی روابط بین شهروندان میشود بلافاصله سراغ مشکلات اقتصادی و عدم اطمینان به آینده و بهبود شرایط میپردازیم همه ی اینها درست، کاملا میپذیرم اما عادات رفتاری نادرست و عقاید بعضا منفی بافانه وعدم توجه به بهداشت فردی نیز در فاصله گرفتن از ما نقش دارد.
به این ترتیب ما در واقع شدیم یک شهروند سیاستمدار !!
بالاخره پس از مدتها تصمیم گرفتم که این حس محافظه کارانه رو بذارم کنار و روحیات و درونیات خودم رو با دوستان و همزبانان شریک بشم. برای من یه مقدار سخت بود پذیرفتن اینکه آدم بیاد و خلقیات و عقاید و احساسات حتی آرزوها و بعضا عقده های!خودش رو بی پروا در جمعی تا حدی عمومی مطرح کنه!! ولی خوب آدمی تغییر پذیره :-)
امیدوارم در آینده بسیار نزدیک با موضوعاتی تامل برانگیز در محضر دوستان باشم.
قربانتان